تبليغاتX
انجمن وبلاگ نويسان
دانلود آهنگ جدید
دانلود رايگان فيلم و سريال
ابزار وبلاگ
دانلود زیرنویس
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
webdesign düsseldorf
مدل لباس
دانلود آهنگ جدید
خرید کتاب
انجام پروژه متلب
در ضد سرقت
دانلود کتاب

خرید لباس مجلسی
جراحی بینی
دانلود موزیک
کفش زنانه
دانلود آهنگ جدید
ثبت نام لاتاری
وقت سفارت
بلیط هواپیما
ویزای کاری
دانلود فيلم جديد
مجله تفریحی و سرگرمی
دانلود سریال شهرزاد
سریال عالیجناب
دانلود آهنگ جدید
دانلود اهنگ سنتی
شبکه اجتماعی
سریال شهرزاد فصل سوم
اخبار روز ایران
پاپ آپ
تور لحظه اخری
خرید فالوور اینستاگرام
ارتودنسی
آنتن مرکزی
کاغذ سابلیمیشن
کلیپ
ارتودنسی
خرید بلیط هواپیما
دانلود فیلم و سریال
آسام بنا | کاغذ دیواری سه بعدی
دکوپک | پوستر دیواری سه بعدی
حضرت امام هادی علیه السلام.

حضرت امام هادی علیه السلام.
حضرت امام هادی علیه السلام.

بازديد : 1925 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391

احتمالا برای شما هم پیش آمده که به جهت اصرار بر «صداقت» و از باب اینکه دوستتان بداند اطرافش دارد چه می گذرد، سخن یکی از آشنایان را در مورد او، که جنبه ی منفی هم دارد برایش کامل تعریف کنید. این اتفاق مخصوصا در میان نزدیک ترین افراد خیلی پیش می آید. خواهر و برادر، پدر و فرزند…

این در حالیست که اتفاقا یکی از معدود مواردی که به ما مجوز دروغ گفتن داده شده است، همین «اصلاح ذات البین» است. یعنی برای بهتر شدن رابطه ی دو نفر، نیازی نیست همه ی آنچه اتفاق افتاده را مو به مو تعریف کنیم. اما دقیقا جایی که ما اجازه داریم دروغ بگوییم، دروغ که نمی گوییم هیچ، سکوت هم که نمی کنیم هیچ، راستِ راستش را بدون کم و کاست می گذاریم کف دست طرف مقابل. حتی شاید گاهی کمی پیاز داغش را هم زیاد کنیم.

البته شاید بعضی از آدم های خیلی «نایس» و با کلاس بگویند ما هیچ وقت حاضر نیستیم دروغ بگوییم و این چه دینی است که دروغ گفتن را جایز دانسته است! اما نکته اینجاست که در دین اسلام، روابط بین آدم ها، دوستان، آشنایان، خواهران و برادران… اینقدر اهمیت دارد که چنین توصیه ای شده است. حتما اذعان می کنید که در این موارد، وقتی راستش را می گوییم از یک حادثه ی کوچک، گرهی کور می سازیم که شاید یک دوستی چند ساله یا رابطه ی صمیمی دو خواهر و برادر را به هم می زنیم.

اگر مجرد هستید، شاید کمتر با چنین مواردی مواجه شده باشید. اما معمولا بعد از تاهل بسیار بسیار پیش می آید که شما در موضع گفتن حقایقی قرار می گیرید که اتفاقا باعث بد شدن یا بدتر شدن رابطه ی دو نفر می شود. انصافا هم هنرمندی می خواهد انتخاب بهترین کار در چنین شرایطی و با اینکه ما می دانیم در این اوضاع مجوز داریم حقیقت را نگوییم، اما ترجیح می دهیم همه چیز را آنگونه که رخ داده تعریف کنیم. چه لذت ناپاکی در این صداقت مذموم نهفته است؟!

***

پیامبر اکرم فرموده اند:

«اَلا اُخْبِرُکُمْ بِأفْضَلَ مِنْ دَرَجَةِ الصّیامِ والصّلوةِ وَالصَّدَقَةِ؟ اِصلاحُ ذاتِ البَیْنِ فَاِنَّ فَسادَ ذاتِ البَیْن هِیَ الحالِقَةُ »
«آیا شما را به چیزی با فضیلت‌تر از نماز و روزه و صدقه (زکات) آگاه نکنم؟ آن چیز اصلاح میان مردم است، زیرا تیره شدن رابطه میان مردم، مهلک و دین برانداز است.»
محمدی ری شهری، محمد؛ میزان الحکمه، ترجمه حمیدرضا شفیعی، قم، دارالحدیث، ۱۳۷۹، دوم، ج ۱۰، ص ۳۰۸۶٫
***
پی نوشت:
شاید بد نباشد در این ماه مبارک، تلاش کنیم با این صداقت مذموم در وجودمان مبارزه کنیم و حتی اگر کسی می خواست از دوستی عزیزی سخن چینی کند، با اینکه کنجکاو می شویم بدانیم در موردمان چه حرف بدی زده تا بتوانیم در زمان مقتضی حقش را کف دستش بگذاریم، اما خواهش کنیم که او سکوت کند و چیزی در آن مورد نگوید.

ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|لطفا,گاهی,دروغ,بگویید!, ,
بازديد : 1245 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 15 مرداد 1391

حضرت امام حسن مجتبی(ع) دومین اختر تابناک آسمان امامت و نخستین ثمره پیوند مبارک حضرت علی(ع) وصدیقه فاطمه زهرا(س)، در نیمۀ ماه رمضان سال سوم هجری در مدینۀ منوره دیده به جهان گشود. [1] خداوند نام آن بزرگوار را حسن یعنی بخشنده قرار داد و درتورات او را شبّر نامیده است. [2]


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|کریم,اهل,بیت,امام,حسن,مجتبی,علیهم,السلام, ,
بازديد : 1363 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

رضا امیرخانی را شاید خیلی ها با رمان های زیبایی که نوشته می شناسند، و شاید خیلی ها ندانند قبل از رو آوردن به داستان و رمان، ید طولایی هم در شعر داشته است. و البته ظاهرا به توصیه استاد معلم از جایی به بعد شعر را رها کرده و به داستان پرداخته است. یکی از شعرهای بلند ایشان را مدتی قبل از خودشان به وسیله ای گرفتم و اتصافا بسیار لذت بردم. هر چند وقت یک بار سراغ همان شعر می روم و از اول تا آخرش را می خوانم و هر بار هم برایم حرف دارد و تازه است. این بار به سبب اخبار و مصاحبه ها و تحلیل ها و نقدها و حرف های مختلفی که خیلی ها راجع به ایشان می گویند و برچسب هایی که با سخاوت و به راحتی یکی پس از دیگری می چسبانند، تصمیم گرفتم شعر را کامل در اینجا قرار دهم تا دوستان هم استفاده کنند.

درباره اتفاقات اخیر درباره ایشان قطعا بنده هم نظراتی دارم ولی چه خوب است بعضی وقت ها سکوت کنیم و بیشتر فکر کنیم. حتی اگر سخن کسی – به زعم ما – در جایی اشتباه باشد می توان گفت فلان سخن فلانی از نظر من اشتباه بوده است، اما نمی توان به سادگی آن را به همه ی سخنان و افکار و کتاب ها و در نهایت شخصیت و جهت گیری های دینی و سیاسی او نسبت داد و نسخه ی او را پیچید. کمی تقوا در تحلیل و نقد هم لازم است!

این شعر زیبا – که اسم آن را نمی دانم – علی الظاهر در یک شب شعر توسط خود رضا امیرخانی خوانده شده که بر می گردد به حدود سال های ۷۲ یا ۷۳ . امیدوارم از آن لذت ببرید. (فایل صوتی با صدای خود آقا رضای امیرخانی)

سرشت من ملک خلق آنچنان نسرشت
که التماس کنم با خدا بهشت، بهشت
به خلق وحشی و دیوانه خو شدم زیرا
فرشته حوصله ننمود و رشته رشته نرشت

مگو به طعنه چرا این دلت بیابانی ست
که دانه هیچ کسی در گل برشته نکشت
مگو به طعنه چرا این دلت کج ست! مگو
مگر به سوی رخت کج نشد نخستین خشت

برای خاک درون زمین چه توفیرست
چه معبد و چه کلیسا، چه مسجد و چه کنشت
قدم قدم پی جاپای دوست پیمودم
دریغ از دم پاک مهی فرشته سرشت

هزار تیر بلا بر تنم بیفکندند
کسی نگفت: چه زیبا! کسی نگفت: چه زشت!
هزار نکته در آوار سینه مدفون شد
نگفتم و همه را دست سرنوشت نوشت

زیاد ساده نوشتم که ادعا نشود
تمام حرف دلم نیست تا ریا نشود
اگرچه شعر من از کفر من جدا نشود
خدا یکی ست، ازین شعر من دو تا نشود

همیشه شعر نمی ماند و گسستنی است
اگر چه زاده قلبست، باز ناتنی است
امانت ست، نگفتیم از فروتنی است
به احتیاط بخوان شعر دل شکستنی است

به خون دل اگر این شعر تر نشد نشود
ز خواندنش دلت اهل نظر نشد نشود
ز بطن شعر کسی با خبر نشد نشود
وظیفه گفتن شعرست اگر نشد نشود

اگر چه شعر نوشتم دلم ولی تنگ ست
دلم شکسته، دلت آشنا مگر سنگ ست
فریب می دهدت آسمان و نیرنگ ست
که هر کجا بروی آسمان همین رنگ ست!

شبیه شعر دلم، سینه در تب و تابی ست
دلم برای تو می سوزد این چه آدابی ست؟
چقدر ساده سرشتی رفیق این خوابی ست
که هر کجا بروی آسمان فقط آبی ست!

چقدر قصه نمرود و عاد و هود و ثمود؟
چقدر قصه که فرعون با که بود و چه بود؟
چقدر قصه سر پادشاهی نمرود؟
چقدر قصه انکار و بغض و جحد یهود؟

چقدر مسئله ارث در حیات و ممات؟
چقدر غسل و تیمم؟ چقدر خمس و زکات؟
چقدر بهر وجود مشخصت اثبات؟
چقدر بازی بیهوده در الهیات؟

چقدر قصه مهمانی و ترنج؟ بس است
چقدر بر سر احکام ساده، رنج؟ بس است
چقدر شک میان چهار و پنج؟ بس است
چقدر خمس عقیق و طلا و گنج؟ بس است

دم مسیح بگو چیست؟ روح یعنی چه
میان این همه گرداب، نوح یعنی چه
پی جهاد تو فتح الفتوح یعنی چه
برای این دل، توبه ی نصوح یعنی چه

کلیم با تو چه ها گفت؟ از تو او چه شنود؟
بگو خلیل چه ها می کند؟ حبیب که بود؟
بگو که یک شبه هفت آسمان چه سان پیمود؟
چه حاجت ست به فرعون و عاد و هود و ثمود؟

بگو که اهل بهشت تو عشق بازان ند
بگو، به عشق قسم مردمان نمی دانند
اگر نه باز نگو و بهل به گل مانند
صلاح مملکت خویش خسروان دانند

مرا ببر، دگر این که کرم نمی خواهد
برای کشتن من کس درم نمی خواهد
مزار و مرقد و شمع و حرم نمی خواهد
تو را که داشت، کسی لاجرم نمی خواهد

گذشت زندگی ما و هر چه بود، گذشت
درست رابطه مان بود یا نبود، گذشت
کم و زیاد، بد و به، زیان و سود گذشت
گذشت و هیچ کسی هم نگفت: زود گذشت

چه زد یقین تو بر دل که شک و ریب نداشت
چه شد شباب شر و شور من که شیب نداشت
چه داشت دست بلندت که دست غیب نداشت
چه بود بین من و تو که هیچ عیب نداشت

مگر ز روز ازل بحث خلق دوست نبود؟
دگر نیاز به خاکی که کینه جوست نبود
دگر بهانه آن شه که خوبروست نبود
و احتیاج به این استخوان و پوست نبود

به کار خلقت من اهرمن چه دخلی داشت؟
خلیفه آدم اگر بود، زن چه دخلی داشت؟
میان عاشقی روح، تن چه دخلی داشت؟
فساد و فسق و جنایت به من چه دخلی داشت؟

به من حرج نبود که الست یادم نیست
من شکسته بیمار مست یادم نیست
و عهد – آن که پدر با تو بست – یادم نیست
ولو که راست بود؛ هر چه هست یادم نیست

الست را نشنیدیم ما، ولی گفتیم
تو خواستی دل و ما نیز «یا علی» گفتیم
به احترام سوال تو، ما «بلی» گفتیم
و اکفیانی با احمد و علی گفتیم

چقدر کوه فرا، خاک پست هم باشد
چقدر اوج گرفتن، نشست هم باشد
درین میانه کسی می پرست هم باشد
بهل ظلوم و جهول تو مست هم باشد

همه ندای علی ان نریک می فهمند
همه کنار هم و بی شریک می فهمند
عوام گر چه عوامند، لیک می فهمند
تمام حکمت نغز تو نیک می فهمند

کجا فرار کنم هر کجا حریم تویی
چرا فرار کنم ای خدا کریم تویی
گنه کنیم که در آخرت رحیم تویی
تو ساختی دل و در این دلم سهیم تویی

مطهری که گوا دارد از چه می ترسد؟
پیمبری که حرا دارد از چه می ترسد؟
و شاعری که تو را دارد از چه می ترسد؟
و آدمی که خدا دارد از چه می ترسد؟

عیار قلب مرا که محک نمی فهمد
طبیعت گذرا و فلک نمی فهمد
فرشته قدری و ملک نمی فهمد
جراحتی ست! ولیکن نمک نمی فهمد

چشیده ایم نمک را! هلا تو می فهمی
دهان زخم و لب تیغ را تو می فهمی
غریبه ایم به خود، آشنا تو می فهمی
درون خاک فقط ای خدا تو می فهمی

مرا فکنده درین مزبله ی شلوغ چرا؟
برای این دل دیوانه ام بلوغ چرا؟
مهار و تسمه و زنجیر و داغ و یوغ چرا؟
ز اصل بنده نبودم که من، دروغ چرا؟

خیال کرده کسی کم دروغ می گوییم؟
به آسمان و زمین هم دروغ می گوییم
بدون وحشت و بی غم دروغ می گوییم
به هر کجا و همه دم دروغ می گوییم

زمان، زمانه حال است؛ حال ماضی نیست
مگر خدای شما روز بعد قاضی نیست؟
بدون شبهه ازین وضع و حال راضی نیست
حساب او که حساب بد ریاضی نیست

مقابل سخنش ایستادگی نکنید
و ساده صحبت او نیست، سادگی نکنید
که گفته است شما ساده زندگی نکنید
برای زندگی ساده، بندگی نکنید

بشر اگر به صلابت چو کیقباد شود
ز کوه آید و مشغول عدل و داد شود
دمی ز بودن خود او اگر که شاد شود
تمام زندگیش دستگرد باد شود

بشر که سخت به امید جاه تیمورست
مگر درست نمیبیند و مگر کورست
که شاه عاقبتش عور عازم گورست
غرور چهره تیمور لانه مورست

برادرم به خدا زندگی ست؛ بازی نیست
همیشه فرصت این ترکتازی نیست
زمان رفته حقیقی ست، هان! مجازی نیست
و عمر و مرگ به هم میرسد؛ موازی نیست

به وقت مانده حلال و حرام می خواهد
ببر به خانه که مهمان طعام می خواهد
دل شکسته فقط احترام می خواهد
و ماه دوستی تو، صیام می خواهد

ملیح گفته خدا؛ می بنوش، روزه نباش
مثال مبتذل پوزه بند و پوزه نباش
بنوش و سیر نشو، بحر باش، کوزه نباش
فقط به فکر همین ماندن دو روزه نباش

تمام زندگی ماندگار یک لحظه است
در این سپهر معلق، قرار یک لحظه است
و زندگی ابدی نیست، کار یک لحظه است
بدان که مدت این اعتبار یک لحظه است

میان سینه و رویت، سیه دلی داریم
همیشه مکر و دغل نیست، مشکلی داریم
اگر چه شر، بشریم و به تن گلی داریم
شبیه عامه ما نیز هم دلی داریم

کجای خاک دل پاره پاره می شکند
ندیده بودم و دیدم دوباره می شکند
بدون حاجت هیچ استخاره می شکند
به سادگی مگر این سنگ خاره می شکند

صلاح نیست دلی بشکند برای کسی
دل شکسته، شکسته؛ چه مهربان، چه قسی
درست نیست که همپای روح مندرسی
تمام عمر بگردی و باز هم نرسی

دلم برابر این خلق آبرو دارد
مطهرست؛ به خون خودش وضو دارد
به هر بهانه ای که آوری تو، خو دارد
دلم هنوز جوانست، آرزو دارد

به سان مست خماری که جام می خواهد
به سان عاشق پیری که کام می خواهد
به سان طفل صغیری که مام می خواهد
دل رمیده من هم امام می خواهد

نمرده ایم، نفس می کشیم، جان داریم
به قدر جنگ صلیبیت ما توان داریم
اگر چه روی زمین، میل آسمان داریم
درون سینه دلی مثل کهکشان داریم

بیا و حیثیت نفس را دگرگون کن
بیا مرا ز دل من بخواه و بیرون کن
بیا و چرخ معلق بگیر و وارون کن
و بر جنازه پوسیده دلم خون کن

روایت ست که شب هور چون نمی تابد
و شب بهانه برای سحر نمی یابد
و بعد خفتن این خلق، مه که می تابد
امام عصر دعا می کند، نمی خوابد

درست نیست که اشک از دو دیده اش بارد
دعا کند، سر انگشتها فراز آرد
غم من و تو به قلب شکسته بسپارد
برای بخشش ما سر به خاک بگذارد

صبور باش و تب هجر را تحمل کن
زمان مانده کم است اندکی تامل کن
دلت وسیله نما و به او توکل کن
درون باغ ولایت به سادگی گل کن

دل شکسته تو از چه رو هراسان شد
که حکم، حکم خدا بود و عاقبت آن شد
دلش شکسته و دیگر شهید نتوان شد
اگر چه صعب ولی می توان که انسان شد

بیا برای دل دوست همدمی بشویم
اگر زیاد نشد لااقل کمی بشویم
خلیفه روی زمین، قطب عالمی بشویم
برای خویشتن خویش آدمی بشویم


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|برادرم,به,خدا,زندگی,ست؛,بازی,نیست, ,
بازديد : 1380 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

امروز کارت دعوت یک مراسم ویارانه (شما راحت باشید، بخوانید ویارونه) به دستم رسید و باعث شد دوباره هوای دلم طوفانی شود.

ماجرا از این قرار است که سه چهار سال پیش، به یک همچین مراسمی از طرف همین خانواده دعوت شدیم. اصلا یادم نیست چرا آن روز، به مراسم نرفتم. اما برایم تعریف کردند چه غذاهایی که در این مراسم سِرو نشد. از مرغ و ماهی و میگو گرفته تا زبان و مغز و آش رشته و دلمه و کشک بادمجان و الویه و خیلی چیزهای دیگر (ببخشید اگر دلتان آب افتاد). احتمالا می دانید دیگر، در این گونه مراسم ها آنقدر وفور نعمت هست که اصلا لازم نیست مهمان ها به سمت غذا حمله کنند. چون عده ای بی وقفه دیس های غذا را پر می کنند و هر چه مهمان ها غذا می خورند، انگار آب از آب تکان نخورده است. آخر مراسم هم به هر نفر یک لیوان دادند که درونش آلوچه و لواشک و از این جور چیزها بود. به خانم باردار نه ها!! به همه!

این بار، این مراسم را برای یکی از اعضای دیگر خانواده گرفته اند. به هر حال آنها متمول هستند و شاید آنقدر داشته باشند که بخواهند مراسم هایشان را در کره ی ماه بگیرند و خرج سفر همه را بپردازند. اما…

آن کپر نشینان بیابانگردی که به اندازه ی یک بند انگشت گوشت را در آب می پزند و نان خشک می زنند توی آب و می خورند و می گذارند آن تکه گوشت چند روزی در ظرف بماند تا آب، برای وعده های بعد هم کمی مزه داشته باشد…

آن زنان جوان بارداری که از اطرافیانشان هیچ کس آهی در بساط ندارد تا برایشان یک کاسه ترشی ببرد، یا یک وعده آش رشته، حتی آبکی، بدون سیر داغ و پیاز داغ درست کند یا یک پَر لواشک دستشان بدهد… چه می گویم؟! احتمالا اینها حتی به ذهنشان هم خطور نمی کند. یا اگر هم بی اجازه خطور کرد، مجبور هستند همانجا – توی ذهنشان، توی رویاهای شیرین و تلخ شان- چال کنندش و در گرما و سرمای کویر، با بچه ای که در شکم دارند سخت کار کنند…

نمی دانم، نوشته ام واقعا نیازی به نتیجه گیری مستقیم دارد؟!

حتی اگر بدانم این خانواده ی عزیز و گرامی و البته فوق العاده مهربان، به فقرا کمک می کنند و مدرسه می سازند و جهیزیه ی عروس می دهند و زوج های جوان را مکه و کربلا  می فرستند، باز هم مطمئنم که اگر به این مراسم بروم، از اول تا آخرش باید بنشینم و اشک هایم را پاک کنم.

پی نوشت توضیحی به جهت سوال برخی دوستان:

* این مراسم در  تالار  برگزار می شه، نه در منزل.

* چیزی از یک عروسی بسیار مجلل کم نداره. هم به لحاظ لباس و آرایشگاه و هم به لحاظ پذیرایی و… با این تفاوت که فقط خانم ها دعوت هستند.


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|از,رنجی,که,نمی,بریم!, ,
بازديد : 1283 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

سلام

چند سالی می شد که به نمایشگاه مطبوعات سر نزده بودم. تقریبا شاید از زمانی که نمایشگاه مطبوعات هنوز از نمایشگاه کتاب جدا نشده بود و در کنار آن برگزار می شد. آن وقت ها یادم می آید که نمایشگاه مطبوعات نهایتا در دو سه سالن که کوچک ترین سالن های نمایشگاه بین المللی هم بودند برگزار می شد و هر نشریه و مطبوع در آن یک غرفه معمولی نهایتا بین ۱۲ تا ۲۱ متری داشت و در آن به عرضه روزنامه یا مجله خود می پرداخت. یادم هست در آن زمان که جوان تر بودم از اولین غرفه یک کیسه پلاستیکی تهیه می کردم و بعد کل نمایشگاه را می گشتم و همه غرفه ها روزنامه ی آن روزشان را هدیه می دادند و می گرفتم و می انداختم داخل کیسه. بعد هم می رفتم خانه و با ولع خاصی یکی یکی آنها را می دیدم و تماشا می کردم و گاها می خواندم و فضای کل نشریات کشور کمی دستم می آمد. آخر سر هم هدیه می دادمشان به مادرم جهت بایگانی در روزنامه دانی خانه(!)

چند روز پیش به دلایلی دوباره تصمیم گرفتم بروم و نمایشگاه را ببینم. به دلیل شرکت داشتن فعال خودم در برگزاری نمایشگاه رسانه های دیجیتال که در محل مصلی برگزار شد، برایم جالب بود که ببینم نمایشگاه مطبوعات هم دقیقا همان جا و با همان زیربنا چگونه برپا شده و اساسا مگر به اندازه ی همه شرکت های نرم افزاری و بازی سازی و نرم افزار موبایل و وب سایت های اینترنتی، در کشورمان روزنامه و مجله هم داریم که توانسته اند فضای به آن بزرگی در مصلی را پر کنند؟!

در نمایشگاه جواب سوالم را پیدا کردم. تعداد روزنامه ها و وب سایت ها خیلی زیاد نیست اما به قول رضا امیرخانی خیلی هاشان به شیرفلکه نفت وصل اند و هزینه اجاره غرفه و غرفه سازی برایشان اصلا به حساب نمی آید. در نمایشگاه رسانه، سایت مسجد جمکران غرفه ای تقریبا بیست متری داشت که هزینه غرفه سازی آن (که توسط شخص غرفه ساز هدیه شده بود) حدود هشت میلیون تومان بود. و شما حساب کنید پرتقال فروش های نمایشگاه مطبوعات برای غرفه های صد متری شان چقدر هزینه ی اجاره غرفه، غرفه سازی ام دی اف، مبلمان، نورپردازی و … کرده اند و این پولها از کجا می آید و به کجا می رود و این نمایشگاه چقدر به درد مردم می خورد.

ترکیب «درد مردم» جالب بود. بله من هنوز هم نمی دانم که فلسفه برگزاری نمایشگاه مطبوعات چیست و قرار است به چه درد بخورد؟ مگر نه اینکه همه مطبوعات ناچارا روی کیوسک عرضه می شوند و در حقیقت هر روز در شعبات مختلفی، نمایشگاه های کوچک مطبوعات در سطح همه کشور برگزار می شود و هر یک با ارائه مقالات و نوشته ها و ترکیب روی جلد و غیره دارند خود را عرضه می کنند و با هم رقابت می کنند. لطفا به من نگویید که این فرصتی است برای دیده شدن، جذب مخاطب، تعامل بین مطبوعات، هم اندیشی و ارتباط دوسویه مردم با رسانه ها، ارتقای سطح کیفی کار نشریات و به ویژه خبرنگاران، نشست های تخصصی، تشویق مردم به خواندن روزنامه، تشویق جوانان به روزنامه نگاری و غیره که خداوکیلی من و شما می دانیم اینها فقط به درد سخنرانی وزیر ارشاد در مراسم افتتاحیه می خورد و بس!

غرفه های صد متری و بیشتر که به بهترین شکل ساخته و تزئین شده اند به نحوی که گویی قرار است این بنای مجلل سالهای سال در جای خود در مصلی بماند و اصلا به هیبت ش نمی خورد که ده روز عمر مفیدش باشد اصلی ترین چیزی است که در نمایشگاه دیده می شود. داخل آنها هم چند ست مبلمان شیک و تعدادی مدیر کت و شلوار پوشیده که روی آنها لم داده اند و توجه خاصی هم به شمای بازدیدکننده ندارند و به نظر می رسد کلا از جنس شما نیستند. در حاشیه نمایشگاه و در راهروهای دورافتاده و آن دور دورها هم تعدادی غرفه ی معمولی با اندازه معمولی و آدم های عمولی که سایت ها و خبرگزاری های معمولی هستند که قرار است هیچ وقت دیده نشوند. در کیوسک روزنامه فروشی زیرتر از بقیه باشند و در اینترنت در رنکینگ ۵۰۰۰۰ به بالا و در نمایشگاه هم گوشه ای که نورش کمتر است و از مسیر اصلی به اندازه کافی دور. اتفاقا جالب ترین محتوا هم مال آنهاست و پرانرژی ترین مسئول غرفه ها را دارند و شما را خیلی هم تحویل می گیرند و پای صحبت شان که می نشینی کلی طرح و ایده و حرف برای گفتن دارند. کل زیربنای غرفه شان هم کمتر از اتاق VIP آن دیگران است!

برایم خیلی جالب بود که شلوغ ترین جاهای نمایشگاه یکی غرفه های مربوط به مجلاتی بود از قبیل آشپزی خانواده سبز، هنر آشپزی، تک آشپز، ماهنامه ساناز سانیا، کوک (مجله خیاطی) و امثال آنها که مطبوعات خود را به صورت چند تا هزار می فروختند و مردم هم دست و پا می شکستند. و دومین رتبه شلوغی هم مربوط بود به مکان های دایره شکلی به نام «پاتوق مطبوعات» که دو تا آقای روپوش به تن کرده در وسط آن ایستاده بودند و تند و تند برای افراد حاضر در صف نسکافه سرو می کردند. برایم جالب بود که چقدر نسکافه در رونق گرفتن گپ و گفت مطبوعاتی در کشور تاثیر گذار است و وقتی نسکافه ها تمام می شود، مردم دیگر دل و دماغ مطبوعات خواندن ندارند و غرفه خلوت می شود!

  

در مقابل خلوت ترین بخش نمایشگاه هم مربوط بود به نشریات استانی که در انتهای سالن نمایشگاه و یک گوشه ی آن جمع شده بودند و متاسفانه کسی نیم نگاهی هم به آنها نمی کرد. فضای این قسمت حتی از نظر نور تاریک تر از بقیه قسمت ها بود. تقریبا همه آنها هم با وسایل نه چندان گران قیمت اقدام به تزئین غرفه های خود نموده بودند که بعضا هم بسیار زیبا طراحی شده بود. محرومیت در همه چیز، انگار جزئی جدانشدنی از استان های کشور است و خود آنها هم به این موضوع عادت کرده اند!

دست آخر من همان نمایشگاه مطبوعات در حاشیه نمایشگاه کتاب با غرفه های ساده و کم متراژش را به این نمایشگاه ترجیح می دهم. حالا که قرار است مطبوعات تحت حمایت نفت، به هر حال در حاشیه باشند، پس چرا در حاشیه نمایشگاه صنعت دکورسازی در ایران؟! کتاب که موضوعش مربوط تر هم هست!


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|نقش,مطبوعات,در,نمایشگاه,صنعت,دکورسازی, ,
مطالب پر بازديد
صفحه قبل 1 2 ... 26 صفحه بعد